روزی مردی ثروتمنددراتومبیل جدید وگرانقیمت خود با سرعت زیاد ازخیابان کم رفت آمد می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده کنار خیابان" پسر بچه ای پاره آجری به سمت او پرتاب کرد وپاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد مرد پایش را رو ترمز گذاشت وسریع پیاده شد ودیداتومبیلش صدمه زیاد خورده است.متفکر

به طرف پسرک رفت تا او را تنبیه کند.....

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد رابه سمت پیاده رو جلب کند.

پسرک گفت:اینجا خیابان خلوتی است وبه ندرت کسی از آن عبور میکند. برادرم ازروی صندلی چرخ دارش افتاده ومن زور کافی برای بلند کردنش را ندارم برای اینکه شمارامتوقف کنم مجبور شدم آجرپرت کنم./

درزندگی چنان با سرعت حرکت نکنیدکه دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح مازمزمه میکند وبا قلب ما حرف میزند.امابعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند!!از خود راضی

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
بیا بخند برو

[ناراحت] سلام ننه قشنگ بود امروز پیذات نیس؟

بیا بخند برو

سلام ننه من تا نفهمم شما چند سالته حس کنجکاویم نمیخوابه[نیشخند]

خـ.ب

امابعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند... خوش‌حال می شم سر بزنین، نظراتتون و داشته باشم!

ذکریا

یعنی مشکلات ما ناشی از غفلت ما از خداست بسیار زیبا و نغز بود [گل]